وجود این طلاهای سنگین و عجیب، غریب رو توی بازار طلافروشها، نمی فهمم.
پیدا نکردن یه حلقۀ ساده - رسم تموم دنیا به عنوان حلقۀ عروسی - توی بازار بزرگ تهران رو، نمی فهمم.
آدمهایی که از انگشتر نگین دار زمخت به عنوان حلقه خوششون مییاد رو،نمی فهمم.
در عوض این شعر شمس لنگرودی رو هم دوست دارم، هم می فهمم:
انار شکسته ای در چاله ی آبی می افتد
پروانه های ترس خورده
از سایه سار خنک می گریزند،
قطره ی آبی می چکد
قلب چلچله ای آب می شود،
چاره چیست
زندگی
همین
ندانستن و ترسیدن و پرواز کردن است.