جهالت
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٥/٩  

دو ارتش بزرگ دارند بر سر آرمانی مقدس تا پای مرگ می جنگند؛ اما باکتری بسیار کوچک طاعون از راه می رسد و هر دو ارتش را به زمین می زند.

میلان کوندرا

 



 
من زندگی رو دوست دارم
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢٢  

دختر گفت:می دونین، من زندگی رو دوست دارم.

-         چی ؟ چی گفتین؟

-         گفتم زندگی رو دوست دارم.

-         اوه، جدی؟ برامون توضیح بدین. برامون خوب توضیح بدین.

-         دوست دارم. همین، من زندگی رو دوست دارم و از مردن خیلی متأسفم.

-    دختر خانوم برامون توضیح بدین. خیلی جالبه.. آهای، با شماهام، بیاین گوش کنین. این دختر خانوم می گه که زندگی رو دوست داره...

از کتاب متأسفیم از...  نوشتۀ دینو بوتزاتی



 
عجایب
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٧/۱۱/۱۱  

وجود این طلاهای سنگین و عجیب، غریب رو توی بازار طلافروشها، نمی فهمم.

پیدا نکردن یه حلقۀ ساده - رسم تموم دنیا به عنوان حلقۀ عروسی -  توی بازار بزرگ تهران رو، نمی فهمم.

آدمهایی که از انگشتر نگین دار زمخت به عنوان حلقه خوششون مییاد رو،نمی فهمم.

در عوض این شعر شمس لنگرودی رو هم دوست دارم، هم می فهمم:

انار شکسته ای در چاله ی آبی می افتد

پروانه های ترس خورده

از سایه سار خنک می گریزند،

قطره ی آبی می چکد

قلب چلچله ای آب می شود،

چاره چیست

زندگی

همین

ندانستن و ترسیدن و پرواز کردن است.



 
داستان
ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱٠  

چند روز پیش یه داستان جالب برام ایمیل شد، فکر کردم اگه اینجا براتون تعریف کنم خالی از لطف نباشه.

یه روز یه پسر بچه وارد یه کافه قنادی می شه و پشت میزی میشینه.خدمتکار برای سفارش گرفتن به سراغش میره .پسرمی پرسه بستنی با شکلات چنده؟ خدمتکار جواب می ده 50 سنت.پسربچه دستش را در جیب می کنه و تموم پول خردهاشو می شمره بعد می پرسه بستنی خالی چند؟ خدمتکار یه نگاهی به همۀ میزهای پر از مشتری میندازه و با بی حوصلگی جواب می ده 35 سنت. پسر دوباره سکه هاشو می شمره و سفارش یه بستنی سادۀ بدون شکلات می ده. خدمتکار یه بستنی ساده برای پسربچه مییاره و صورتحساب رو کنار بستنیش میذاره. پسربچه بعد از تموم کردن بستنی، صورتحساب رو پرداخت می کنه و کافه رو ترک می کنه.

وقتی خدمتکار برای تمیز کردن میز میره از شرمندگی آب میشه، چون پسربچه 15 سنت براش انعام گذاشته بوده....



 
منِ او
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱۱/۸  

گفت بیا

گفت بمان

گفت بخند

گفت بمیر

آمدم

ماندم

خندیدم

مردم.



 
نیاز
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٧/۱۱/٤  

دیگر کسی از زنان انتظار ندارد که در خانه بمانند تا فقط نقش زن خانه دار و مادر را بر عهده بگیرند و خانواده برای بقای خود به یک نفر تکیه نمی کند .

 برای اولین بار در تاریخ بشریت، زنان و مردان در مورد وظایفشان در زندگی مطمئن نیستند.

 برای اولین بار از آغاز تاریخ بشریت از همسران عشق ، علاقه و کمالات طلب
می شود، چون دیگر هدف تنها بقای نسل نیست....



 
فاجعه
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۳٠  

نمی دونم تکلیف نسل آیندۀ ما چه خواهد شد وقتی فروش ت-خ-م-ک و اجارۀ ر-ح-م  به آسونیه داد و ستد مثلاً وسایل منزله .

 باورتون می شه خانومهای جوون حتی بیست و چند سا له به راحتی آب خوردن اقدام به چنین کاری می کنن و اونو یه راه کسب درآمد می دونن. خودشون هم نمی دونن مسبب چه فاجعه ای هستن.  

راستی مادر اصلی بچه ای که به دنیا می یاد  کیه ؟چرا سرپرستی این همه بچۀ بی سرپرست یا بدسرپرست رو قبول نمی کنن و حاضر می شن با این همه دردسر و به روشهای صددرصد مصنوعی با استفاده از جسم یه زن دیگه بچه دار بشن؟